تبليغاتX
من و تنهایی ها...

من و تنهایی ها...

زندگی زیباست اگر بخواهیم...

زندگی تکثیر ثروتی ست که نامش محبت است... 
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت 12:28 بعد از ظهر توسط من|

بگذار هر روز برایت رویایی باشد در دست...

نه در دور دست...

عشقی باشد در دل ... نه در سر...

و دلیلی باشد برای زندگی...نه روزمرگی...

 

دوستان عزیز پیشاپیش بهارتون خجسته باد.

تقدیم به دوستان

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 5:36 بعد از ظهر توسط من|

دلت را بتکان...

غصه هایت که ریخت٬تو هم همه را فراموش کن!

دلت را بتکان...

اشتباهایت وقتی افتاد روی زمین...

بگذار  همانجا بمانند...

فقط از لا به لای اشتباهایت٬یک تجربه را بیرون بکش!

دلت را محکم تر اگر بتکانی...

تمام کینه هایت هم میریزد...

و تمام ان غم های بزرگ...

و همه ی حسرت ها و ارزوهایت...

باز هم محکم تر از قبل بتکان...!

تا این بار همه ی ان عشق های بچه گربه ای هم بیفتد!

حالا ارام تر...ارام تر بتکان...

تا خاطره هایت نیفتند...!

خاطره٬خاطره است...

تلخ یا شیرین چه تفاوت میکند؟؟؟...

باید باشند٬باید بمانند!

کافی ست؟؟؟؟

نـــه...!

هنوز دلت خاک دارد!!!

یک تکان دیگر بس است..

تکاندی؟؟؟

دلت را ببین...

چقدر تمیز شد...دلت سبک شد...

حالا این دل جای اوست...

دعوتش کن...

این دل دیگر مال اوست...

همه چیز ریخت از دلت...همه چیز افتاد و حالا...

حالا تو ماندی و یک دل و یک قاب تجربه...

یک قاب تجربه و مشتی خاطره...

مشتی خاطره و یک خدا و دیگر هیچ...!

***خانه تکانی دلت مبارک***

 

نوشته شده در جمعه نوزدهم اسفند 1390ساعت 8:22 بعد از ظهر توسط من|

خدایــــــــــــــــا...

دستانم به اسمانت نمیرسد...

اما تو که دستت به زمین میرسد...

بلـــــــــــــــــــــندم کن...!

 

خدا را دوست میدارم...

خدا را دوست دارم بخاطر اینکه همیشه وقت دارد حرف هایم را بشنود...

خدا را دوست دارم چون فقط در اوقات بی کاریش به یاد من نمی افتد...

خدا را دوست دارم بخاط اینکه میتوانم در پیشش از کس دیگری گله کنم...

خدا را دوست دارم بخاطر اینکه میتوانم احساسم را راحت به او بگویم! نه! اصلا نیازی به گفتنش نیست...خدا نگفته احساسم را میخواند...

خدا را دوست دارم بخاطر اینکه تنها کسی ست که میتوانم بدون اینکه خجالت بکشم جلویش گریه کنم...

خدا را دوست دارم بخاطر اینکه از من می پذیرد که بگویم....خدایـــــــــا دوستت دارم...!

 

نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 11:29 بعد از ظهر توسط من|

                               تــــو.....

نمینویسم چون میدانم هیچ گاه نوشته هایم را نمیخوانی...

حرف نمیزنم چون میدانم هیچ گاه حرف هایم را نمیفهمی...

نگاهت نمیکنم چون تو اصلا نگاهم را نمیبینی....

صدایت نمیزنم زیرا اشکهایم برایت بی فایده است...

فقط میخندم!چون تو در هر صورت میگویی من

دیوانه ام...

                                         *****

سخنان دکتر شریعتی...

بخونید شاید به دردتون بخوره...

                                          *****

 عشق یک مرد از نگاه دکتر شریعتی:

مرد ها در چار چوب عشق٬ به وسعت غیر قابل انکاری نا مردند! برای اثبات کمال نا مردی آنان٬ تنها همین بس که در مقابل قلب ساده و فریب خورده ی یک زن ٬ احساس می کنند مردند. تا وقتی که قلب زن عاشق نشده ٬ پست تر از یک ولگرد٬ عاجز تر از یک فقیر و گدا تر از همه ی گدایان سامره. پوزه بر خاک و دست تمنا به پیشش گدایی میکنند
اما وقتی که خیالشان از بابت قلب زن راحت شد ٬ به یک باره یادشان می افتد که خدا مردشان آفرید!!


و آنگاه کمال مردانگی را در نهایت نا مردی جست و جو میکنند...!

                                                       *****

 شریعتی میگوید:زن عشق می كارد و كینه درو می كند...
دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر ...
می تواند تنها یك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی ...
برای ازدواجش ، در هر سنی ، اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج كنی ...
در محبسی به نام بكارت زندانی است و تو ...
او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی ...
او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی ...
او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد ...
او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ...
او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر ...

                                                      *****

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 11:3 بعد از ظهر توسط من|

                                  عشق چیست؟؟؟

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین » را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند .
در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند...

ببر بزرگی دقیقا جلوی روی ان دو قرار داشت...

شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند . ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند .

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.

راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است !

راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود. ››

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود...

                                             ***

نتیجه ی اخلاقی داستان:

عشقو همیشه نباید با جملاتی مثل دوستت دارم یا دادان گل و کادو بهم ابراز کنیم...

عشق واقعی رو باید با کارای بزرگ بهم ثابت کنیم.

                                           *****

اینم یه عکس از یه عشق کاملا واقعی.....

2qtb811.jpg



نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 10:58 بعد از ظهر توسط من|

اگه فک میکنی زیادی باهوشی بیا تست هوش

پایینو حل کن ببینم میتونی یا...!

 

فقط یادت باشه خیلی سخته ها...پس حواستو خوب جمع کن...

شروع

جای علامت سوال چه عددی میگذارید؟؟؟

                                                 ۵=۱

                                                ۲۵=۲

                                              ۱۲۵=۳

                                              ۶۲۵=۴

                                                 ؟=۵

برای مشاهده ی جواب برو پایین...

اما قبلش یبار دیگه خوب فکر کنیا...

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

جای علامت سوال باید عدد ۱ را قرار داد!

میگی نه؟

یبار دیگه برگرد صورت سوالو ببین!!!

روی جمله ی اول دقت کن میفهمی چرا...!

                                       

نتیجه ی اخلاقیه این تست...

مسائل ساده ی زندگی را بی خودی پیچیده نکنیم و تحت تاثیر صورت مسئله ها قرار نگیریم!

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 11:32 بعد از ظهر توسط من|

                                **  کیف پول......!!!**

من خیلی خوشحال بودم.

من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بودیم.

والدینم خیلی کمکم کردند، دوستانم خیلی تشویقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود.

فقط یه چیز من رو یه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود…!

اون دختر باحال، زیبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم.

یه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوین عروسی!
سوار ماشینم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت

اگه همین الان 50 هزار تومان به من بدی بعدش حاضرم با تو...

من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم.

اون گفت: من میرم توی اتاق و اگه مایلی بیا پیشم.

وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خیره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقیقه ایستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم..

یهو با چهره نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم!!

پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بیرون اومدی…!

ما خیلی خوشحالیم که چنین دامادی داریم و هیچکس رو بهتر از تو نمی تونستیم برای دخترمون پیدا کنیم. به خانواده ی ما خوش اومدی...

*

*

*

*

*

نتیجه اخلاقی: همیشه سعی کنید کیف پولتون رو توی داشبورد ماشینتون جا بذارید شاید براتون شانس بیاره!

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 8:55 بعد از ظهر توسط من|

                                              نه قانونی نه منطقی...!!!!!  

دانشجویی پس از اینکه در درس منطق نمره نیاورد به استادش گفت:
قربان، شما واقعا چیزی در مورد موضوع این درس می دانید؟
استاد جواب داد: بله حتما. در غیر اینصورت نمی توانستم یک استاد باشم.
دانشجو ادامه داد: بسیار خوب، من مایلم از شما یک سوال بپرسم ،
اگر جواب صحیح دادید من نمره ام را قبول می کنم
در غیر اینصورت از شما می خواهم به من نمره کامل این درس را بدهید.
استاد قبول کرد و دانشجو پرسید: آن چیست که قانونی است ولی منطقی نیست،
منطقی است ولی قانونی نیست و نه قانونی است و نه منطقی؟

استاد پس از تاملی طولانی نتوانست جواب بدهد و مجبور شد
نمره کامل درس را به آن دانشجو بدهد.
بعد از مدتی استاد با بهترین شاگردش تماس گرفت و همان سوال را پرسید
و شاگردش بلافاصله جواب داد:
قربان شما ۶۳ سال دارید و با یک خانم ۳۵ ساله ازدواج کردید
که البته قانونی است ولی منطقی نیست.
همسر شما یک دوست - پسر  ۲۵ ساله دارد که منطقی است ولی قانونی نیست
و این حقیقت که شما به دوست - پسر همسرتان نمره کامل دادید
در صورتیکه باید آن درس را رد می شد نه قانونی است و نه منطقی !

....

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 3:25 بعد از ظهر توسط من|

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar22.com

چه کسی میگوید گرانی شده است؟؟؟

دوره ی ارزانی ست....

دل ربودن ارزان...دل شکستن ارزان...دوستی ارزان...دشمنی ها ارزان...

چه شرافت ارزان...

تن عریان ارزان...ابرو قیمت یک تکه نان و دروغ از همه چیز ارزانتر...

قیمت عشق چقدر کم شده است...کمتر از اب روان...

و چه تخفیف بزرگی خورده قیمت هر انسان

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar22.com

نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت 5:22 بعد از ظهر توسط من|

                  کاش میشد...

کاش میشد به حریم دلت ای دوست رهی باز کنم

 حسن همدردی خود را به تو ابراز کنم

کاش میشد که بگویم من از اعماق وجودم همه رنج تورا میدانم

 و به یک لحظه نگاه همه اسرار نهانی تو را میخوانم

کاش میشد که بگویم تو با ان لحظه نگاه برده ای صبر مرا

 من که خود سنگ صبور همه عالم بودم به که ارم پناه؟

کاش میشد که بگویم دلم از دوری تو بی تاب است

 و نگاهم هرشب باز در حسرت امدنت همره مهتاب است

 

شاعر{یه دوست...}

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390ساعت 2:50 بعد از ظهر توسط من|

قصه ی تنهایی من وحشت از جداییه

جدایی از خاطره ها از دست بی وفاییه

وحشتم از عاشقی نیست بلکه از فاصله هاست

حراسم از  پرپر  شدن تو اغوش خاطره هاست

اخر همه عاشقیا قصه ی بی وفاییه

تنهایی نشستنم بهتر اشناییه

پناه تنهاییه دل عکس های یادگاریه

تو قلبمو شکستی و دل یاد گرفت شکستنو

بزار فراموشش بشه

دل دادن و دل بستنو...

نوشته شده در شنبه دوم مهر 1390ساعت 1:30 قبل از ظهر توسط من|

من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من

     من خودم هستم و تنهایی و یک حس غریب

            که به صد عشق و هوس می ارزد

عکس عاشقانه

نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت 1:9 قبل از ظهر توسط من|

 

                  بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar22.com

                   این شعرها دیگر برای هیچ کس نیست         نه! در دلم انگار جای هیچ کس نیست

                   انقدر تنهایم که حتی دردهایم                     دیگر شبیه دردهای هیچ کس نیست

                   حتی نفس های مرا از من گرفتند               من مرده ام در من هوای هیچ کس نیست

                   دنیای مرموزی ست ما باید بدانیم               که هیچ کس اینجا برای هیچ کس نیست

                   باید خدا هم با خودش روراست باشد          وقتی که میداند خدای هیچ کس نیست

                   من میروم هرچند میدانم که دیگر                پشت سرم حتی دعای هیچ کس نیست

                 بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar22.com

نوشته شده در دوشنبه هفتم شهریور 1390ساعت 4:32 بعد از ظهر توسط من|

                           لایق نیستم.....

دیگر ان مجنون سابق نیستم          ان بیابان گرد عاشق نیستم

اینک از اهل نسیم و سایه ام          با تب صحرا موافق نیستم

با سلامی با خیالی دلخوشم          در تکاپوی حقایق نیستم

بس کنید اصرار را...بی فایدست      من برای عشق لایق نیستم

نوشته شده در یکشنبه ششم شهریور 1390ساعت 1:57 قبل از ظهر توسط من|

یکی از ایرادهای دیگه ی اقایون دروغ گفتنه از هر۱۰ جمله ی اونا ۹ تاش دروغه اون یکی هم دقیقا راست نیست میگی نه؟ نیگاه کن...

 

مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:"عزیزم ازمن خواسته شده كه با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به كانادا برویم"

ما به مدت یك هفته آنجا خواهیم بود.این فرصت خوبی است تا ارتقای شغلی كه منتظرش بودم بگیرم بنابراین لطفا لباس های كافی برای یك هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده كن
ما از اداره حركت خواهیم كرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت ، راستی اون لباس های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار !

زن با خودش فكر كرد كه این مساله یك كمی غیرطبیعی است اما بخاطر این كه نشان دهد همسر خوبی است دقیقا كارهایی را كه همسرش خواسته بود انجام داد.

هفته بعد مرد به خانه آمد ، یك كمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب ومرتب بود.
همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید كه آیا او ماهی گرفته است یا نه ؟

مرد گفت :"بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا،چند تایی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم . اما چرا اون لباس راحتی هایی كه گفته بودم برایم نگذاشتی ؟"

جواب زن خیلی جالب بود. زن جواب داد : لباس های راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم

اصلا نمیشه رو حرفهای مردا حساب کرد

*****

نوشته شده در سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 2:21 بعد از ظهر توسط من|

زندگی با همه ی وسعت خویش       محفل ساکت غم خوردن نیست

حاصلش تن به جزا دادن و افسردن نیست         زندگی خوردن و خوابیدن نیست

زندگی جنبش جاری شدن است       از تماشاگه اغاز حیات تا به جایی که خدا میداند

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم مرداد 1390ساعت 1:40 بعد از ظهر توسط من|


آخرين مطالب
»
»
» دل تکانی...!
»
» شریعتی
»
»
»
»
»